یلدای بی حسین به دردم نمی خورد!

alt

آرام آرام نزدیک شد به وعده گاه. همسرش را صدا زد و پرسید که صدای آب می رسد؛ اینجا کجاست؟ پاسخ شنید شط الفرات! و تا اسم فرات را شنید، تشنه تر از همیشه شد. پیرمرد دل به دریا زد و غسل زیارت کرد و زیر لب، حرف های ناگفته ی بسیاری را با فرات درمیان گذارد. حتما با هر صدای موج شط، ناله ی واعطشای رباب و سکینه در گوشش می پیچید. حتما در جنب رود، اشک می ریخت بر مشک بی آب و بر ساقی عطاشی بکربلا...!

راه افتاد، آرام و خموش، زیر لب فقط ذکر می گفت و البته طبق دستور قرآن "فاخلع نعلیک" پابرهنه شد و قدم ها را کوچکتر برداشت. شنیده بود که هر قدمی که به سمت او برمی دارد، چه ارزشی دارد، پس گام ها را کوتاهتر از همیشه کرده بود تا آمار قدم هایش بیشتر و بیشتر شود. شنیده بود که در همین اطراف، حضرت عقیله و همراهان خرد و کلانش پیاده روی می کردند، پس او نیز باید تاسی می کرد به بزرگان که الناس، علی دین ملوکهم...

نزدیک و نزدیکتر شد، حس می کرد زانوانش دیگر رمق ایستادن ندارد؛ بوی خوشی را استشمام نمود، بوی سیب! باز هم از همرهان پرسید به کدامین سرزمین رسیده ایم که اینچنین با هوشیاری ام بازی شده؛ اینجا کجاست که گویی کوهی از غم، بر سینه ام نزول کرده. پاسخ شنید: هذا کربلاء...

کربلا! آه از کربلا؛ شنیده بود که اینجا پدری در نزدیکی نعش پسرش به زانو افتاده و کشان کشان خود را به بالای سرش رسانده بود در حالی که نجوا می کرد "علی! علی الدنیا بعدک الأفا..."

دیگر نای راه رفتن نداشت، روی زمین افتاد و با زانو قدم برمی داشت؛ ناگهان چنان دردی کمرش را درنوردید که ضجه اش را به آسمان رساند؛ علت چه بود؟ هان؛ خاطرش آمد که در همین حوالی، برادری دست به کمر گرفته بود و بر بالای قامت رسای برادرش ناله می زد که "الآن انکسر ظهری..."

بیخود شده بود، خاک های کربلا بود که بر سرش ریخته می شد و پنجه های دستانش بی اختیار، لطمه می زدند بر روی پیرمرد. همسرش هم همناله اش شده بود؛ پرسید کجاست تربت یارم؟ گفتند همینجاست. افتاد بر روی خاک فرزند بوتراب.

"السلام علیک یا اباعبدالله... السلام علی الحسین..." گفت و گفت اما جوابی نشنید، ناله زد "حَبیبٌ لا یُجیبُ حَبیبَهُ؟" و بی اختیار به خود پاسخ داد چگونه انتظار پاسخ سلامت را داری در حالی که...

شب یلدایش سحر شده بود، یلدایی به بلندای نود و اندی سال عمر و به قدمت محاسن سپید و چشمان نابینایش. جابر، پس از روزها پیاده روی، زایر حسین(ع) شده بود و به آرزویش رسید.

***

اینک، هزار و سیصد و اندی سال از آن روزها می گذرد و سنت حسنه ی پیاده روی به سمت شش گوشه ی عالم احیا شده و میلیون ها انسان، با آیین و ادیان مختلف، عزم زیارت قبله ی عشاق کردند. رفتگان از فیض زیارت مستفیض می شوند و جاماندگان در حسرت دیدار می سوزند.

اربعین، اینک با همت بی بی زینب(س) به رزمایش بزرگ شیعیان مبدل شده و می رود تا یلدای بلند هجر منتقم را به سحر فرج و ظهور پیوند بزند. میلیون ها انسان، خطر راه را به جان خریده اند و دل به دریای بلا زده اند و لبیک یا حسین سر داده اند تا منتقم الحسین(ع) شاید صدایشان را بشنود و دستش را برای اخذ آخرین بیعت، بلند کند. لبیک یا حسین یعنی لبیک یا مهدی!

اللهم الرزقنا توفیق الزیارة الحسین فی الدنیا و شفاعة الحسین فی الآخرة

یلدای بی حسین به دردم نمی خورد...

/ 0 نظر / 9 بازدید